نور جان در ظلمت آباد بدن گم کردهام آه ازین یوسف که من در پیرهن گمکردهام وحدت از یاد دویی اندوه کثرت میکند در وطن ز اندیشهٔ غربت وطن گم کردهام چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک خویش را در نقش پای خویشتن گم کردهام از زبان دیگران درد دلم باید شنید کز ضعیفها چو نی راه سخن گم کردهام موج دریا در کنارم از تک و پویم مپرس آنچه من گم کردهام نایافتن گم کردهام گر عدم حایل نباشد زندگی موهوم نیست عالمی را در خیال آن دهن گم کردهام تا کجا یارب نوی دوزد گریبان مرا چون گل اینجا یک جهان دلق کهن گم کردهام عمرها شد همچو نال خامه میپیچم به خوابش پیکر چون رشتهای در پیرهن گم کردهام شوخی پرواز من رنگ بهار نازکیست چون پر طاووس خود را در چمن گم کردهام چون نفس از مدعای جست و جو آگه نیام اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کردهام هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست صد نگه چون شمع در هر انجمن گم کردهام |
No comments:
Post a Comment
مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی