درود بر عاشق پیشگان میخام یه داستانی براتون تعریف کنم دوشنبه گذشته رفتم پارک ، ساعت 1 نیمه شب بود . هیچکس تو پارک نبود جز یکنفر . رفتم کنارش نشستم . یه نگاهی به من انداخت و منم یه نگاهی به اون . پیرمرد خوش سیمایی بود . بعد از سلام گفتم چطوری جوون قدیم . گفت خوب ، همون دم که گفت خوب فقط از خوب شنیدن بوی الکلی بود که به مشامم رسید . گفتم ایولا تو حالی جوون قدیمی . گفت تا حال و تو چی بدونی . خلاصه کلی حرف و درد و دل .... دست اخر یه جمله ای بهم گفت که خواستم دوستان رو از این کلام نفیس بی نصیب نزارم ، گفت : هیچ زمانی جز هنگام تنهایی آدم خودش نیست ، همیشه هرکاری خواستی انجام بدی تنها انجامش بده در پایان : در وصل چیزی پخش نمیکنن ، شیرینی در هجر است و دوست داشتن نه در عشق ، چون در عشق نفرت هم وجود داره اما در دوست داشتن فقط دوست داشتن هست . برقرار و پایدار باشید حق |
No comments:
Post a Comment
مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی