گاه از پوچی خود به تنگ می آیم
و از شیشه ی اتوبوس زمان ،
جهان را درست می پایم
" چه مغازه های زیبایی
" چه زندگی شلوغ و بی فردایی "
اما نه
باید لحظه ای تنها نشست
باید سکوت را در آغوش کشید ، با او دمی حرف زد
من بیلچه تفکر را در شنِ رویا می برم
خاطره را می خرم
و پچ پچ معکوس سرنوشت را از نوار تاریک ذهن می شنَوم
و اما در این وقت دلم به اندازه ی یک سایه می گیرد
یادم هست
یادت نیست ؟
که غنچه لب می گشود
و در محراب شقایق ها الله اکبر را می غنود
آری آنروز به همراه گندمها نور را سجده می کردند
و خدا را در زلالی آب می جستند
آری آنروز در هر ترک دست پدر لبخند خدا بود
سلامها ، کلامها ، محبت ، صفا را می نمود
و اما در این سوی زمان به چه دادید خدا را به که دادید صفا را
به دروغ و به ریا
می شود نور را در قفس برد
بودم در این فکر
که نگه گرگ صدا تنهایی ام خورد
باز هم آمدم در این جهان
در این زمان
پُر امید و آرزومان
سیلی از چشم مروت
یادی از خدا و همت
آوَرد گذشته هامان
.
No comments:
Post a Comment