Saturday, November 27, 2010

.....مشو تیره ای دل

چرا سیل گردی چو شبنم می توان شد
چرا زخم باشی چو مرهم می توان شد
چرا مانند ضحاک آدم خواره گردی
چو همتای عیسی بن مریم می توان شد
مشو تیره ای دل،که چون صبح صادق
صفا بخش عالم به یکدم می توان شد
چرا خود را خوارسازی درپای خوکان
چو مسجود ملایک مثل آدم می توان شد
غم افزا چوبرگ خران دیده منشین
درآنجا که چون سبزه خرم می توان شد
به روشن روانی و شیرین زبانی
دوای دل و داروی غمدیدگان می توان شد
بجو صحبت گل که درصحبت گل
دل آرا و روشن چو شبنم می توان شد
به حرص و حسد چیره شو تا ببینی
که با این تنگ مایه حاتم می توان شد
تو صافی درون شو که با جسم خاکی
درخشان چو روحی مکرم می توان شد
می گوی تکبیر و سهراب وار آزاده باش
که با این ندامحبوب عالم می توان شد

No comments:

Post a Comment

مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی