آرزومندی که شد دیوانه و زارت منم
مثل هر شب مشت می کوبد به دیوارت منم
آن زن دیوانه خویی که ندانی از چه رو
اینچنین از دوری ات گردیده بیمارت منم
آنکه می خواهد تو را هر لحظه مانند نفس
دل به مهرت بسته و گشته گرفتارت منم
آنکه با یک عشق ناب و دلنشین می خواهدت
آنکه مشتاقانه می آید به دیدارت منم
آنکه صد دلدادهء بی عیب دارد پیش رو
لیک میخواهد تو را با عیب بسیارت منم
آنکه لبخندت برایش باغهای عاطفه است
آنکه جان میگیرد از چشمان تبدارت منم
آنکه او را سخت میخواهی و حاشا میکنی
آنکه میرنجانی اش با قهر و آزارت منم
ای که همچون شاه بیت یک غزل شورافکنی
آنکه میخواهد کند هر لحظه تکرارت منم
ای بلور نازک پر خاطره از جنس نور
آنکه بیش از جان شیرین شد نگهدارت منم
ای کویر خشک و آتشناک و عشق افروز من
آنکه میخواهد کند از عشق سرشارت منم
آنکه شورانگیز و وهم آلود از ره میرسد
چون " ستاره " می درخشد در شب تارت منم
ستاره.تهران
No comments:
Post a Comment
مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی