" سودای بهشت "
کاشکی ماتم نبود و دل پریشانی نداشت
آدمی در زندگی جز خنده مهمانی نداشت
کاشکی دنیای ما میشد بهشت از یمن عشق
تا بشر دیگر به دل سودای رضوانی نداشت
کاشکی نوع بشر از اصل دیگرگونه بود
در سر خود ذرّهای افکار شیطانی نداشت
آدمیزاده چه میشد خوب و خوش انصاف بود
در وجودش نخوت و امیال حیوانی نداشت
کاشکی قلب و زبان مردمان یک کاسه بود
هیچکس ناگفتنی اسرار پنهانی نداشت
فقر از روی زمین ایکاش میشد ریشه کن
همدلی و مهربانی حد و پایانی نداشت
شادمان مردم کنار یکدگر میزیستند
صلح و شادی وحشتی از جنگ و ویرانی نداشت
کاشکی در جمله عالم محبس و زندان نبود
یا اگر هم بود زندانبان و زندانی نداشت
کاش گیتی سر بسر در بحر شادی غرقه بود
کاشکی در سینه دردی هیچ انسانی نداشت
*****
احمد نیکبخت - آمریکا
No comments:
Post a Comment
مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی