Tuesday, June 21, 2011

شعر : گلستان غزل خیز


گلستان غزلخیز


چشم مهتاب که هر شب نگران من و توست

شاهد تاب و تب عشق نهان من و توست


آری از دیده ی صاحبنظران نیست نهان

آنچه در پرده ی اسرار میان من و توست


بارها خوانده ام از خط نگارین نگهت

نامه ی دل که دراو نام و نشان من و توست


چند فرهاد زمان قصه ی شیرین شنود

تازه کن عشق کهن را که زمان من و توست


نیست جز خلوت انس من و تو باغ بهشت

باقی قصه همه  وهم و گمان من و توست


سود سودای جهان نیز که جز نامی نیست

گر به نیکی نشود صرف زیان من و توست


گل من پند پذیر از نفس پیک بهار

که پیام آوری از فصل خزان من و توست


پای مغرور منه بر سر این خاک خموش

زآنکه آرامگه گمشدگان من و توست


من هم ای سایه ز خورشید سخن می گویم

فرق من با تو همین طرز بیان من و توست


قصه ی غصه مخوان تا هنرت هست صبا

کاین گلستان غزلخیز از آن من و توست

 

علیرضا صبای تبریزی


آدرس صفحه ی من در فیس بوک


https://www.facebook.com/home.php?sk=group_183345088383818&view=permalink&id=194036003981393#!/profile.php?id=100000017332396

No comments:

Post a Comment

مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی