Friday, July 29, 2011

حكايتي از مجنون



 

 

دم آخر برید از مردم شهر

به آن دام و دد درنده خو کرد

فقط لیلی فقط لیلی همه هیچ

نه فکر ننگ و نام و آبرو کرد

شبی تنها و بیکس در بیابان

به پا شد با خدایش گفتگو کرد

شکایت برد از آن چشمان و ابرو

گله زان زلف و زان گیسو و مو کرد

چو صحرا را ز آب دیده دریا

ز حال و روز لیلی پرس و جو کرد

خودش را در قیامت دید مجنون

ندید او دلبرش هر سو که رو کرد

به دنبال دل و لیلای خود بود

نظر بر هر کنار و سمت و سو کرد

در اینجا چون به یاد لیلی اش بود

در آن محشر هم او را جستجو کرد

سکوتی سهم و سنگین در قیامت

فقط بادی وزید و های و هو کرد

خدا فرمودش ایندم آرزو کن

فقط دیدار لیلی آرزو کرد

خدا فرمودش احسنت ای وفادار

سپس در جسم لیلی رو به او کرد

خدا لیلی شد و لیلی خدا بود

به هر سمتی که مجنون رو به او کرد

پشیمان و خجل از آرزویش

به آب دیده دل را شستشو کرد

چنان اوج جنونش را نشان داد

که دنیا را به کلی زیر و رو کرد

یکی دشنه برآورد و سبکبال

به چشم زار خونبارش فرو کرد

بزد بر دیده تا دل گردد آزاد

خلایق را به حیرت رو به رو کرد

برای سجده بر درگاه معبود

ز خون پاک گلگونش وضو کرد

چو صوفی زد قدم در راه مجنون

فلک تحسین این اقدام او کرد

No comments:

Post a Comment

مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی