Wednesday, July 27, 2011

Fw: عشق و ايمان



عشق و ايمان
بشر حافي گفت:در بازار بغداد مي رفتم كه يكي را هزار تازيانه مي زدند
اما آن مرد فريادي نمي كشيد سرانجام او را به زندان بردند دنبال او رفتم
از او پرسيدم:اين تازيانه ها را براي چه به تو زدند؟
گفت:از آنكه شيفته عشقم!
گفتم: چرا زاري نكردي تا ترا عفو كنند؟
گفت:زيرا معشوق من در نظاره من بود
و چنان غرق او بودم كه پرواي زاريدن نداشتم
گفتم:اگر به وصال اورسي چه مي كني؟ نعره اي زد وجان نثار كرد!
آري اگرعشق درست بود بلا به رنگ نعمت گردد


No comments:

Post a Comment

مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی