Tuesday, October 25, 2011

می‌خواهم و می خواستمت، تا نفسم بود +++

می‌خواهم و می خواستمت، تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

...
عشق تو بسم بود، که این شعله ی بیدار
روشنگر شب های بلند قفسم بود

آن بخت گریزنده دمی‌ آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

دست من و آغوش تو هیهات که یک عمر
تنها نفسی‌ با تو نشستن هوسم بود

باﷲ، که بجز یاد تو گر هیچ کسم هست
حاشا که بجز عشق تو گر هیچ کسم بود

سیمای مسیحایی‌ اندوه تو ای عشق
در غربت این مهلکه فریاد رسم بود

لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم
رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود

فریدون مشیری

No comments:

Post a Comment

مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی