Friday, November 25, 2011

كاش باران مي گرفت

گم گشتۀ كويرم
ايكاش باران مي گرفت
اين شوره وحشت
بوي باران مي گرفت
با حضورت اي هميشه مهربان
درفضاي سينه ام اندوه پايان مي گرفت
ياس ها پژمرده اند از بيكسي و تشنگي
اطلسي با ديدنت جان مي گرفت
در سكوت ممتد اين لحظه هاي بي كسي
بي سرسامانيم با تو سامان مي گرفت
اي هميشه آشنا،اي دواي دردها
اين روح آرزده 
با عشق تو درمان مي گرفت
همچو گلهاي بهاري لانه داري دردلم
با تو طعم زندگي رنگ بهاران مي گرفت
بي تو باغ زندگي مي شود بي بار و بر
با تو عافيت اين جان سوزان مي گرفت
رفته اي  ونيستي با خبرازغربت و دلتنگي ام
دارم هواي گريه
ايكاش باران مي گرفت






No comments:

Post a Comment

مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی