گم گشتۀ كويرم
ايكاش باران مي گرفت
اين شوره وحشت
بوي باران مي گرفت
با حضورت اي هميشه مهربان
درفضاي سينه ام اندوه پايان مي گرفت
ياس ها پژمرده اند از بيكسي و تشنگي
اطلسي با ديدنت جان مي گرفت
در سكوت ممتد اين لحظه هاي بي كسي
بي سرسامانيم با تو سامان مي گرفت
اي هميشه آشنا،اي دواي دردها
اين روح آرزده
با عشق تو درمان مي گرفت
همچو گلهاي بهاري لانه داري دردلم
با تو طعم زندگي رنگ بهاران مي گرفت
بي تو باغ زندگي مي شود بي بار و بر
با تو عافيت اين جان سوزان مي گرفت
رفته اي ونيستي با خبرازغربت و دلتنگي ام
دارم هواي گريه
ايكاش باران مي گرفت
ايكاش باران مي گرفت
اين شوره وحشت
بوي باران مي گرفت
با حضورت اي هميشه مهربان
درفضاي سينه ام اندوه پايان مي گرفت
ياس ها پژمرده اند از بيكسي و تشنگي
اطلسي با ديدنت جان مي گرفت
در سكوت ممتد اين لحظه هاي بي كسي
بي سرسامانيم با تو سامان مي گرفت
اي هميشه آشنا،اي دواي دردها
اين روح آرزده
با عشق تو درمان مي گرفت
همچو گلهاي بهاري لانه داري دردلم
با تو طعم زندگي رنگ بهاران مي گرفت
بي تو باغ زندگي مي شود بي بار و بر
با تو عافيت اين جان سوزان مي گرفت
رفته اي ونيستي با خبرازغربت و دلتنگي ام
دارم هواي گريه
ايكاش باران مي گرفت
No comments:
Post a Comment
مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی