Wednesday, February 29, 2012

شعری از محمد رضا شفیعی کدکنی

 

وه چه بیگانه گذشتی نه کلامی نه سلامـــی
نـه نگاهـــی به نویـدی ، نه امیــدی به پیامی

رفتــی آن گونـه که نشناختم از فـرط لطافت
کاین تویی یا که خیال است ،از این هر دو کدامی؟

روزگاری شد و گفتم که شد آن مستی دیرین
باز دیدم که همان باده ی جامی و مدامی

همه شوری و نشاطی،همه عشقی و امیدی
همه سحری و فسونی ، همه نازی و خرامی

آفتاب منی! افسوس! که گرمی ده غیری
بامداد منی ای وای!که روشنگر شامی

خفته بودم که خیال تو به دیدار من آمد
کاش آن دولت بیدار مرا بود دوامی

محمد رضا شفیعی کدکنی

 

No comments:

Post a Comment

مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی