باران هم که باشی بالاخره یک روزهمه از صدای شر شرت ، دل آزرده خواهند گشت .
اینجا دنیاست عزیزم .
اینجا مردم بر اساس میل خویش به دنیا می نگرند
اینجا یک شب که بخوابی ، فردا همه تو را فراموش کرده اند .
اینجا آدمها به جای این که به پای هم پیر شوند ، از دست هم پیر می شوند
و چه ساده لوحانه است که
بپنداریم آنچه در فراسوی این آشفته بازار فرسوده
در کنار تمام خاطرات خوب و بدش نثار هم میکردیم
قسمتی از بازی سرنوشت یا مشیت الهی باشه . نه !
هر چند شاهدی جز کوچه پس کوچه های دلتنگی دیگر برایم باقی نمانده .
اما باور کنی یا نکنی
آنچه در بقچه ارزوهایم ، ذخیره دارم مصداق همان نگاه مضطربیست که هر روز از پس شیشه مه گرفته خیالم ، با دستان پر از اندیشه های حضورت ، از خدای
خویش ، سلامتیش را آرزو کرده ام .
می دانم در بازار به تحلیل رفته افکارمان ، تنها تر از همیشه در لاک فراموشی خود غوطه می خوردیم
و در فهرست بایگانی تاریخ زندگی ، بدست فراموشی سپرده می شویم
اما آنچه برایم فراموش نشدنی نبود
خاطرات تلخ و شیرینی است که در کوچه پس کوچه های دلم بجا گذاشتی و رفتی
نسیم
تهران ساعت 2 بامداد
No comments:
Post a Comment
مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی