Friday, November 23, 2012

Fw: آزاد زي بشر



شلاق شب بر پيكر  برهنه يك نيم دشت داغ  بيداد ميكند

باران آفتاب در عمق تفته شنهاي نيمروز

در اوج اقتدار بلورين ماهتاب  تبخير گشته است

وان تيرهاي گدازان ساحل مغرب

كز تركش غروب

راهي به سوي قلب ملائك گشوده بود

در انجماد ظلمت شب بر هاله هاي منعقد خون نشسته است

شب بر تمامي خطه خورشيد چيره است

هنگامه اي به پاست

هاروت ميخزد ماروت در خفاست

انسان سقوط كرد

آدم به زير پاست

بر آبگينه فرات نقاشي با رنگ سرخ رمز بقا را كشيده است

آغوش استخواني صحراي كربلا

هفتاد راهنما را به خود فشرده است

هفتاد اضطراب هفتاد التهاب هفتاد انقلاب

هفتاد مظهر انسان راستين  فرياد ميزنند

آزاد زي بشر آزاد زي بشر

No comments:

Post a Comment

مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی