Friday, January 25, 2013

دیوانه‌ی عشقت را جایی نظر افتاده‌ست

بر گزیده ای از غزلیات سعدی
تقدیم به دوستان عزیز گلها
 
هر کس به تماشایی رفته‌ست به صحرایی
ما را که تو «منظوری» خاطر نرود جایی

یا چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
...

دیوانه‌ی عشقت را جایی نظر افتاده‌ست
کان جا نتواند رفت اندیشه‌ی دانایی

امّید تو بیرون برد از دل همه امّیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی

زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش
آن کش نظری باشد با قامت زیبایی

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟
گویم که سری دارم در باخته در پایی

زنهار نمی‌خواهم کز کشتن امانم ده
تا سیر ترت بینم یک لحظه مدارایی

در پارس که تا بوده‌ست از ولوله آسوده‌ست
بیم است که برخیزد از حُسن تو غوغایی

من دست نخواهم برد الّا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی

گویند تمنّایی از دوست بکن «سعدی»
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنّایی
 
بامهر
سهیلا مقدم

--
 
 
 

No comments:

Post a Comment

مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی