غزلی از خانلری
برای درگذشت عالی جناب شهناز
هر چه با خود داشتم از من گریزان می رود
راحت دل می رود، دل می رود،جان می رود
بامدادن خوش دلی بار سفر بر بست و رفت
اینک امید از پی اش غمگین و پژمان می رود
بام و روزن نیز گویی پر گرفت از شوق راه
کوی و برزن می خزد بر خاک و پیچان می رود
باد را اینک سرود از دور می آید به گوش
زار می خواند به ره کاین می رود ، آن می رود
می روم کز همدمی یابم نشان و ز ماتمم
سایه پیشاپیش من افتان و خیزان می رود
هر چه گرد خویش می بینم وفاداری نماند
ای شب غم،پای دار اکنون که جانان می رود
پرویز ناتل خانلری
سروده شده به تاریخ
نهم مرداد 1317
No comments:
Post a Comment
مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی