Thursday, January 9, 2014

Fw: ... تو کز محنت دیگران بی غمی



On Thursday, 9 January 2014, 21:57, Zargham Hossein Ahmadi <zarghamahmadi@hotmail.com> wrote:
مدتها دنبال این شعر بودم
آنرا در زمانی که در شیراز بودم در یک محفل شعر شنیدم
حیف است که آنرا نخوانید
تقدیم به شما عزیزان





سروده علي اصغر اصفهاني(سليم) 1334برا‍ ی كودكان يتيم!
 
معلم چو آمد، به ناگه کلاس؛
چو شهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته کودکان
به لب نارسیده فراموش شد
 
سكوت كلاس غم آلوده را
صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش
بدین بی خبر بانگ ناگه گسست
 
بیا احمدک، درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود
به جز آنچه دیروز آنجا شنفت
 
عرق چون شتابان سرشک یتیم
خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش
به روی تن لاغرش لرزه داشت
 
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت،
بنی آدم اعضای یکدیگرند
وجودش به یکباره فریاد کرد،
که در آفرینش ز یک گوهرند
 
در اقلیم ما رنچ بر مردمان؛
زبان دلش گفت بی اختیار
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
 
تو کز ، کز ،تو کز وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
سرش را به سنگینی از روی شرم
بپائین بیفکند و خاموش شد
 
ز چشم معلم شراری جهید
نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت
غضب می درخشید درچشم او
 
چرا احمدِ کودنِ بی شعور،
معلم بگفتا به لحن گران
نخواندی چنین درس سهل و روان ،
مگر چیست فرق تو با دیگران
 
به آهستگی احمد بی نوا
چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش نهم سر به خاک
 
به آنها جز از روی مهر و خوشی
نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری بجز خورد و خواب
به مال پدر تکیه دارند و من
 
من از روی اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه ام شاهد است
 
سخن های او را معلم برید
هنوز او سخن های بسیار داشت
دلی از ستم های ظالم نژند
دلی بس ستم دیده و زار داشت
 
معلم بکوبید پا بر زمین،
که این پیک قلبی پر از کینه است
بمن چه که مادر زکف داده ای ؟
به من چه که دستت پر از پینه است
 
یکی پیش ناظم رود با شتاب
به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورد
 
دل احمد آزرده و ریش گشت
چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کور سویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت
 
 
ببین ، یادم آمد، دمی صبر کن
تامل ، خدا را ، تامل ، دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 







No comments:

Post a Comment

مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی