Sent from my BlackBerry 10 smartphone.به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو در افتی ، دریغ آن باشد
جنازه ام چو بینی مگو فراق فراق
مرا وصال وملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری ، مگو وداع وداع
که گور پرده ی جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی ، بر آمدن بنگر
غروب ، شمس وقمر را چرا زیان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید ، خلاص جان باشد
کدام دانه فرو رفت به زمین و نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد
کدام دلو فرو رفت و پر برون نآمد
ز چاه، یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی از این سوی ، آن طرف بگشا
که ها هوی تو در جو لامکان باشد
مولانا
No comments:
Post a Comment
مولوی مولانا مثنوی مثنوی عرفان شمس شرح مثنوی معنوی مولانا شمس تبریزی مثنوی معنوی مولوی تفسیر مثنوی معنوی مولانا داستانهای مثنوی معنوی مولانا حافظ دیوان حافظ سعدی غزلیات شمس دیوان شمس دیوان کبیر شریعتی دکتر شریعتی داستان قصه سمبل سمبلیسم ادبیات شعر مولوی مولانا شمس و مولانا شموس و مولوی روانشناسی