گلچين از بهترين گروه‌ها و سايت‌هاي اينترنتي. همه چيز از همه جا

Saturday, March 17, 2012

عید و شرفی و بیات زند








                                                                                    عاشقا خیز کامد بهاران




سلیلی:  دمي بادوست در خلوت به از صد سال در عشرت 

شرفی:  من آزادي نمي خواهم كه با يوسف بزندانم



سال نو بر شرفیِ رند و شما دوستان مبارک باد. قطعه پیوست در بیات ترک را به ایشان، که مطمءنم مقبول طبعشان واقع می شود پیشکش می کنم. سلیلی




اگر دستم رسد روزي كه انصاف از تو بستانم 
قضاي عهد ماضي را شبي دستي برافشانم 
چنانت دوست ميدارم كه گر روزي فراق افتد 
تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم 
دلم صدبار ميگويد كه چشم از فتنه برهم نه 
...
 دگر ره ديده ميافتد بر آن بالاي فتانم 
ترا در بوستان بايد كه پيش سرو بنشيني 
وگرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم 
رفيقانم سفر كردند هر ياري به اقصائي 
خلاف من كه بگرفتست دامن در مغيلانم 
بدريائي در افتادم كه پايانش نمي بينم 
كسي را پنجه افكندم كه درمانش نمي دانم 
فراقم سخت ميآيد وليكن صبر مي بايد 
كه گر بگريزم از سختي، ‌رفيق سست پيمانم 
مپرسم دوش چون بودي بتاريكي و تنهائي؟ 
شب هجرم چه ميپرسي كه روز وصل حيرانم؟ 
شبان آهسته مي‌نالم، مگر دردم نهان ماند 
بگوش هركه در عالم، رسيد آواز پنهانم 
دمي بادوست در خلوت به از صد سال در عشرت 
من آزادي نمي خواهم كه با يوسف بزندانم 
من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت 
هنوز آواز ميآيد به معني، از گلستانم

سعدی

No comments:

آرشیو مطالب