با درود به عزيزان گروه وزين گلها
يك دفتر شعر داشتم كه مربوطه به سالهاي پيش ديدم شعرهاي بدي ندارد بعضي شعرها از دوست شاعري بود كه ديگر بعد از آن سالها خبري از او ندارم حالا هرازگاهي ابياتي از آنها را برايتان مي فرستم شايد خوشتان بيايد
در اين زمانه به روي كس نگاه مكن براي هيچ كس نامه اي سياه مكن
به ذوق آب در اين دشتها مگرد بهار آمدني نيست اشتباه مكن
تواي شب و روز اين حديث با من گفت كه دل به مهر مبند ، نظر به ماه مكن
به راحت اين ايام ز دست مده به غفلت عمر گرانمايه را تباه مكن
سياه بختي من مثل روز روشن است تو روز روشن خود را شب سياه مكن
و اين رباعي
از آمد و رفت و شب و روز پير شدم به كاري نرسيدم و زمين گير شده
يك عمر پي درس و كار دويدن اين بود از سلسله جهل به زنجير شدم
البته اين ابيات از دوست ديگري بود كه فوت شده به نام آقاي عبدالشعيب نداوي ـ خدا رحمتش كند
ارادتمند - حسين آذرافزا
No comments:
Post a Comment