گلچين از بهترين گروه‌ها و سايت‌هاي اينترنتي. همه چيز از همه جا

Sunday, January 20, 2013

 

زدستم بر نمی خیزد که یک دم بی تو بنشینم

بجز رویت نمیخواهم که روی هیچکس بینم

 

من اول روز دانستم  که با شیرین در افتادم

که چون فرهاد باید شست دست ازجان شیرینم

 

تورا من دوست میدارم خلاف هرکه در عالم

اگرطعنه است درعقلم اگر رخنه است در دینم

 

وگر شمشیر برگیری سپر پیشت بیاندازم

که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

 

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد

که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

 

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم

کنون امید بخشایش همی دارم که مسکینم

 

دلی چون شمع میباید که برجانم ببخشاید

که جز وی کس نمیبینم که می سوزد به بالینم

 

تو همچون گل ز خندیدن لبت باهم نمی آید

روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟

 

رقیب انگشت می خاید که سعدی چشم برهم نه

مترس ای باغبان از گل که میبینم، نمیچینم

سعدی

No comments:

آرشیو مطالب