رندان چو جام های لبالب به هم زنند لبخند بر کلاه کی و تخت جم زنند
دانند فصل آخر افسانه حیات برهر چه غیر عشرت و مستی قلم زنند
شیرین کنند قصه هستی به چنگ و نای آتش ز جام باده به بنیاد غم زنند
آباد باد میکده کانجاست بهر می گر زانکه گاه گاه دم از بیش و کم زنند
کی دل ملول و سوسه کفر و دین کنند آنان که طعنه ها به وجود و عدم زنند
اینان شهان بی کلهند و سزا بود کز نامشان نگین سلیمان رقم زنند
آن مردمند در خور فردوس جاودان کاین یک دو روزه بر سر هستی قدم زنند
مدحی نگفته ایم و می کس نخورده ایم آزادگان کم از نعم دهر دم زنند
بی عشق و باده باد بود زندگی عماد وای آن کسان که بی می و معشوق دم زنند

No comments:
Post a Comment