هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ
به یادگار نسیم صبا نگه دارد
چون قصهٔ زلف تو دراز است چگویم
چون شیوهٔ چشمت همه ناز است چگویم
این است حقیقت که ز وصل تو نشان نیست
هر قصه که این نیست مجاز است چگویم
خورشید که او چشم و چراغ است جهان را
از شوق رخت در تک و تاز است چگویم
چون شمع سحرگاه دل سوخته هر شب
بی روی تو در سوز و گداز است چگویم
تا دست به زلف تو رسد در همه عمرم
چون زلف توام کار دراز است چگویم
گر کرد مرا زلف تو با خاک برابر
لعل لب تو بنده نواز است چگویم
المنه لله که دلم گرچه ربودی
از زلف تو در پردهٔ راز است چگویم
گفتی که بگو تا چه کشیدی تو ز نازم
کار من دلخسته نیاز است چگویم
گفتم که در بسته مرا چند نمایی
گفتی که درم بر همه باز است چگویم
گر بر همه باز است در وصل تو جانا
چون بر من سرگشته فراز است چگویم
عطار درین کوی اگر نیک و اگر بد
پروانهٔ آن شمع طراز است چگویم
ای شاه حسن جور مکن بر گدای خویش
ما بندهٔ توایم بترس از خدای خویش
خواهند عاشقان دو مراد از خدای خویش
هجر از برای غیر و وصال از برای خویش
گر دل ز کوی دوست نیامد عجب مدار
جایی نرفته است که آید به جای خویش
ای من گدای کوی تو گر نیست رحمتی
باری نظر دریغ مدار از گدای خویش
صد بار آشنا شدهای با من و هنوز
بیگانهوار میگذری ز آشنای خویش
زاهد برو که هست مرا با بتان شهر
آن حالتی که نیست تو را با خدای خویش
حیفست بر جفا که به اغیار میکنی
بهر خدا که حیف مکن بر جفای خویش
قدر جفای توست فزون از وفای ما
پیش جفای تو خجلم از وفای خویش
گم شد دلم، به آه و فغان دیگرش مجوی
پیدا مساز دردسری از برای خویش
چون خاک پای توست هلالی به صد نیاز
ای سرو ناز سر مکش از خاک پای خویش
ای بی وفا چه چاره کنم با جفای تو
چون مبتلای عشق تو رانیست چاره ای
خواهم من از خدا به دعا صد هزار جان
من کیستم که بهر تو جان را فدا کند
تا دیده ام که بند قبا سست کرده ای
ای سرو ناز،اگر چه شدی از کنار من
روزی که عمر خویش هلالی دهد به باد
شب چنین، روز چنان ، آه چه مشکل حالیست
هرگزت نیست بر احوال غریبان رحمی
ما غریبیم و تو بیرحم غریب احوالیست
گر فتد مردم چشمم به رخت، روی مپوش
تو همان گیر که بر روی تو این هم خالیست
بر لب چشمهٔ نوشین تو آن سبزهٔ خط
شکرستان تو را طوطی فارغ بالیست
میروی تند که باز آیم و زارت بکشم
این نه تندیست که در کشتن من اهمالیست
قرعهٔ بندگی خویش به نامم زدهای
این سعادت عجبست این چه مبارک فالیست
ماه من سوی هلالی نظری کرد و گذشت
کوکب طالع او را نظر اقبالیست
با درود فراوان و تشکر بی حد از تلاش و همت عزیزانی که در پیدایش این اشعار زحمت می کشند
من از نام بردن آن ها خود داری می کنم که خدایی نکرده می ترسم نامشان فراموش شود ولی خود
می دانند که از هر یک جدا گانه همیشه قدردانی کرده و زحماتشان را ارج می نهم مخصوصا آن افرادی
که مجبور می شوند از دیوان های شخصی خود استفاده کنند و واقعا می دانم چندین ساعت باید
وقت گذاشت و معلوم نیست پیدا بشود یا نه . فدای شما بزرگواران .
در مرحله چهاردهم این شش بیت را نتوانستم خودم بیابم ، لطف شما بسیار خوشحالم خواهد کرد.
از رنگارنگ 227
( هر آنكه جانب اهل صفا نگهدارد )2 خداش در همه حال از بلا نگهدارد
رنگارنگ 228 ب ،
آني تو كه از نام تو مي بارد عشق وز نامه و پيغام تو مي بارد عشق
رنگارنگ 229
چون قصه عشق تو دراز است چه گويم چون پيشه چشمت همه ناز است چه گويم
رنگارنگ 233 ،
خواهند عاشقان دو مراد از خدای خویش هجران برای غیر و وصال از برای خویش
ای بی وفا چه چاره کنم با جفای تو تا کی جفا برم به امید وفای تو
بی تو هر روز مرا ماهی و هر شب سالیست شب چنان روز چنین آه چه مشکل حالیست
No comments:
Post a Comment