مداد رنگی :
بیا جان برادر بنشین تا بگویم داستانی ...
حقیقت جوانی و نادانی ...
داستان خامی و بد کرداری ...
داستان هایی که هر یک پند باشد ...
گذری از نادانی و رنج باشد ...
جوانی بود ، مغرور و شاداب ...
نزد اغیار خود خواه بود و ارباب ...
بظاهر نامهربان بود و پر زور ...
اما صداق بود و راستگو...
در میان خلوتش نجوا می کرد ...
خدا را درونش پیدا می کرد ...
روزی از روی غرور و خود خواهی ...
با خدا بست عهد و پیمانی ...
گفت دستان من امداد تو باشند ...
کمک کند تا در راه تو باشند ...
گفت خدا ، عهد با من سخت باشد ...
شیطان بسی سر سخت باشد ...
تو را یارای این عهد نباشد ...
تا زمانش باید آرام بمانی ...
دانم که دلت از سر خیر خواهی ...
رفته است دنبال رویای خیالی ...
ای جوان ساده و صداق من ...
زمانش وقتیست که آرام بمانی...
از هیاهو جنجال ، دوری نمایی ...
غرور و خودپسندی در تو ریشه دارد ...
شیطان در مهارت اندیشه دارد ...
نجوای شبانه ات کافی نباشد ...
برو یاد گیر تا آرام بمانی ...
بخودی اغیار از خود نرانی ...
جوان اصرار کرد می توانم ...
امتحانم کن ، تا که بدانی ...
شبی از شبها گذشت ...
بر پا کرد شبی در خانه اش سور و میهمانی...
خوردند و ریختند و رفتند ، سرمت از شادمانی ...
جوانک رفت تا درب منزل ...
تا کند میهمانانش را راهی ...
به ناگه دید مردی در آنسوی تاریکی ...
سر فرو برده در پلاستیک سیاهی ...
گفت ای مرد ، به دنبال چه میگردی ...
میان زباله و آشغال و کثیفی ...
مرد در دل تاریکی کرد به او نیم نگاهی ...
دوباره سر فرو برد درون تاریکی ...
این کارش جوانک را خوش نیامد ...
به خیالش که او معتاد باشد ...
به دنبال لاستیک و آشغال باشد ...
به سوی مرد گام برداشت ...
فریاد کرد که با تو هستم ...
وجود سوسک و موش و گربه تقصیر تو باشد .
چرا کثیفی می کنی گم شو از اینجا …
جوانک به مرد نزدیک شد ...
چهره مرد در تاریکی پدیدار شد ...
گفت ببخشید آقا ، اشتباه شد ...
بدنبال آنچه گفتید نبودم ...
شرمنده و آرام بود ....
در دستش کمی اسباب بود ...
با خجالت سرش را تکان داد ...
رو کرد به آسمان ، خدا را صدا کرد ...
ریخت از دستش تعداد ، مدادی ...
شکسته ، مدادهای رنگی ...
یادش آمد مدادهای رنگی، از آن دخترش بود ...
خریده بود برایش یک جعبه مداد رنگی ...
خرد و تراشیده ، مدادهای قدیمی ...
دور ریخته بودند شب قبل از میهمانی ...
خیره مانده ساعتی در سطل زباله ...
به خود آمد جوانک ، گفت خدایا ....
چه کردم با دلش ، بیچاره پدر بود ...
نیاز فرزندش همین تعداد مداد بود ...
دوید دنبالش در کوچه های تاریک ...
تا که آن مرد کردارش ببخشد ...
بگیرد در آغوشش ، ببخشد آنچه خواهد ...
اما او دیگر نبود ، جوانک در امتحان مردود بود ...
همچون خری در گل لنگ می زند ...
درون دلش مثل کودک ونگ می زند ...
خدا ، خدا را فریاد می کرد ...
شیطان درون گوشش ، نجوا می کرد ...
با خنداهایش او را رسوا می کرد ...
غمگین شد او از کردارش ...
رنج برد ، نخفت تا صبح فردایش...
دزد عاطفه برده بود آن ندیده گنجش...
تا آن رنج همیشه در دلش باقی بماند ...
تا بداند عهد بستن باخدا سخت باشد ...
اما دل شکستن بسی آسان باشد ...
آری آن رنج سالها مشق شد ...
مشقش ، مشق شد ، میمش ، عین شد ...
تا که آن نیز راز شود ....
در دلش فصلی دیگر آغاز شود ...
19/7/91
No comments:
Post a Comment