مخّمسی تضمینی از مهدی حمیدی شیرازی
پاسخ ونوس
اگر به عهد توام نیست اعتماد درستی
گناه عهد شکستن به من نبندی و سستی
پاسخ ونوس
اگر به عهد توام نیست اعتماد درستی
گناه عهد شکستن به من نبندی و سستی
تو بوی عشق نهفتی، تو تار بسته گسستی
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشتی
گریستی و از آن گریهام قرار نباشد
حدیث عشق نهفتن طریق یار نباشد
حدیث عشق نهفتن طریق یار نباشد
کنون بکار چه کوشم که جای کار نباشد
بنای مهر نهادی که پایدار نباشد
بنای مهر نهادی که پایدار نباشد
مرا ببند ببستی، خود از کمند بجستی
هزار بار ز عشقت بگفتم و بشنفتی
حکایتی که دلت گفته بود باز نگفتی
حکایتی که دلت گفته بود باز نگفتی
هر آنچه را که نهفتن سزا نبود نهفتی
خلاف شرط مودت دلم شکستی و رفتی
خلاف شرط مودت دلم شکستی و رفتی
به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی
مرا بخواهی و راهی بسوی من نگشائی
بچشم خوانی و آنگاه پشت گوش بخائی
بچشم خوانی و آنگاه پشت گوش بخائی
بکشتنی اگر ای مه ! چرا درنگ نمائی؟
گرم عذاب نمائی بدردو داغ جدائی
گرم عذاب نمائی بدردو داغ جدائی
شکنجه تاب ندارم بریز خونم و رستی
بریز خون دل ما، حلال باشد خونت
بکش، که ما نتوانیم سرکشی ز فنونت
بکش، که ما نتوانیم سرکشی ز فنونت
مرو، که ما نرمیم از کشندگیّ و جنونت
بیا، که ما سر هستیّ و کبریاورعونت
بیا، که ما سر هستیّ و کبریاورعونت
به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی
توانگرا! چه غمت گر گرسنهاند فقیران؟
جوان چگونه بداند شکسته حالی پیران؟
کجا کنی باسیران نظر ز سوی امیران؟
گرت بگوشه ی چشمی نظر بود باسیران
جوان چگونه بداند شکسته حالی پیران؟
کجا کنی باسیران نظر ز سوی امیران؟
گرت بگوشه ی چشمی نظر بود باسیران
دوای درد من اول که بیگناه به خستی
گلی چو روی تو در صد هزار قرن نروید
مشام جان من آنکس که با تو هست ببوید
مشام جان من آنکس که با تو هست ببوید
کسی که راه تو گیرد ره بهشت بپوید
هر انکست که ببیند روا بود که بگوید
هر انکست که ببیند روا بود که بگوید
که من بهشت بدیدم براستی و درستی
بجز تو راه نپویم، بجز تو هیچ نپایم
کسی بجز تو نگیرم، دری به کس نگشایم
کسی بجز تو نگیرم، دری به کس نگشایم
بجز ترا نپرستم، بجز ترا نستایم
گرت کسی بپرستد ملامتش ننمایم
گرت کسی بپرستد ملامتش ننمایم
تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی
دلم به یاد تو چون ابر نو بهار بنالد
خوش آنکه در هوس یار گلعذار بنالد
به اشک دوست بگرید، پی نگار بنالد
عجب مدار که سعدی ز هجر یار بنالد
که عشق موجب گریه است و خمر علت مستی
No comments:
Post a Comment