اشک باز آهنگ جوشیدن گرفت قطره دریا شد، خروشیدن گرفت سیل اشکم میبرد آن دورها تا به شهر روشنی ها، نورها گوییا دروازه اش مهتاب بود نوره راهی از دل یک خواب بود از پس یک چله باران شد پدید در پس رنگین کمانی ناپدید دشتی از مخمل ، تمامش ترمه دوز شسته در طشتی ز نورش دست روز بقچه بقچه آفتابش یک قران سفره سفره ماهتابش، رایگان پشت یک گلبوته ای خوابیده شاد دختری با گیسوانی همچو باد پشت چشمانش هزاران آفتاب منتظر تا چشم بگشاید ز خواب عشق آنجا رنگ آبی داشت باز دست خورشید بذر مهر میکاشت باز چشمه میدانست حد تشنگی سایه می افتاد قد خستگی جوشش می در رگ هر تاک بود جان تاک از جوشش می پاک بود روی می از عشق گلگون گشته بود جان عشق از می پر خون گشته بود نی طلوعی بود آنجا ، نی غروب هم شمالش روز بود و هم جنوب آفتابگردان نمیگردید هیچ پیچکی دورش نمی پیچید هیچ شهر ناپیدا و بی نام و نشان شهری از چشمان نامحرم نهان شهری از بال فرشته پر صدا کوچه ها لبریز از عطر خدا پهنه ای چون کهکشان لایزال آسمانی که نگنجد در خیال کار و بار مردمانش عاشقی پوشش زیبا زنانش ، سادگی خنده هاشان رحمت للعالمین جملگی هم صحبت روح الامین اهل اینجا نیستم ، جایم دهید آبرو داری کنید ، راهم دهید تکه ای خورشید مهمانم کنید دعوتی بر خوان مهتابم کنید .......... ادامه دارد شاعر : رضا توسلی |
__._,_.___
No comments:
Post a Comment